نیایش مننیایش من، تا این لحظه: 13 سال و 13 روز سن داره

نیایشم: پاره ی تنم

آدمک های برفی شهر من

خداجون سپاس که مردم شهرم قدری خوشحال شدند از بارش سپید برف   وقتی آتش شادی مردم شهر من از سردی برف زیبایی می آفریند:       باز هم تو را سپاس ...
2 بهمن 1392

تو فقط برام بخند

دلبرک.......... تو بخند تا آسمون آبی بشه شبای تاریکمون روشن و مهتابی بشه تو بخند ابرای تیره پس برن بغضشونو بشکنن بارون شادی ببارن تو بخند تا زندگی رنگ محبت بگیره از دل مامان بابا غصه و غم کنار بره تو بخند وقتی میخندی همه گلها میشکفن شادی مهمون میشه و غصه ها پژمرده میشن تو بخند زندگی با تو رنگ و معنا میگیره شادی لبخند میزنه غصه و غم ها میمیره تو بخند صدای خندت غمو پرپر میکنه قه قه قشنگ خندت منو مستم میکنه . . . تو فقط برام بخند تو فقط برام بخند   ...
28 دی 1392

100 روز زیبا

نیایشم پائیز با تو گذشت اما زرد و خزان زده نبودم سبز بودم و پربار زمستان رسید و با تو از هر تابستان دلگرم تر شدم می گذرد عمر من با تو اما نه تهی که سرشار از عشق و سپاس 100 روز با تو گذشت در جشنی با آرزوی 100 ساله شدنت، 100 روزگیت را به شادی نشستیم نازکم حتی اگر من نباشم تو باید باشی ... سالم و شاد  امروز جمعه 27 دیماه 92   ...
27 دی 1392

چندتا عکس از دخملی

کجا رو نظاره میکنی جیگرک من     زندگی من خنده ات را از من مگیر  همیشه برایم بخند مادر   وقتی آفتاب چشمای دخملیو اذیت میکنه: وقتی دخملی در خواب نازه: اولین برف شادی اصفهان بعد از هفت سال به یمن قدم دخملی: دخملی ابرو میندازه بالا بالا: وقتی دخملی برا باباییش ناز میکنه: خوابت شیرین عسلکم: اینم فندق مامان: ...
27 دی 1392